العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )
124
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )
عرضكردم كدام كناسه . فرمود كناسه كوفه . عرضكردم واقعا اين اتفاق خواهد افتاد ؟ فرمود به آن خدائى كه محمّد ( ص ) را بر انگيخت اگر بعد از من زنده بمانى خواهى ديد او را در اطراف كوفه ميكشند پس از دفن از قبر بيرون مىآورند و عريان بدار مىآويزند بعد پيكرش را پائين مىآورند آتش ميزنند و خاكسترش را بر باد ميدهند . عرضكردم اسم اين پسر چيست فرمود نامش زيد است . در اين هنگام اشك از ديدهگانش جارى شد . فرمود مايلى برايت جريان فرزندم را بگويم . يك شب در بين عبادت كه به سجده و ركوع مشغول بودم مرا خواب ربود . در خواب ديدم در بهشت هستم حضرت رسول و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام دخترى از حوريهها را به ازدواج من در آوردند با او همبستر شدم و نزديك سدرة المنتهى غسل نمودم سپس برگشتم ديدم يك نفر صدا مىزند ولادت زيد را به تو تهنيت ميگويم سه مرتبه تكرار كرد . از خواب بيدار شدم ديدم جنب شدهام غسل نمودم براى نماز و نماز صبح را خواندم . در اين موقع صداى در آمد گفتند يك نفر شما را ميخواهد وقتى خارج شدم ديدم مردى كنيزى آورده كه خود را پوشيده آستينش تمام دست را فرا گرفته و پارچهاى بر سر بسته . گفتم با كه كار دارى گفت على بن الحسين را ميخواهم . گفتم من هستم . گفت من پيك مختار بن ابى عبيده ثقفى هستم سلام بشما رسانده و گفته است كه اين كنيز بدست ما رسيد آن را خريدم به ششصد دينار اينك ششصد دينار هم تقديم ميكنم كه مخارج زندگى را تامين كنى نامهاى نيز به من سپرد آن مرد و كنيز را به خانه بردم جواب نامهاش را نوشتم آن مرد ماند من از كنيزك پرسيدم اسمت چيست گفت حوراء . براى همبستر شدن او را آماده كردند . با او هم آغوش شدم اين پسر متولد شد نامش را زيد نهادم آنچه گفتم خواهى ديد . ابو حمزه گفت به خدا سوگند چيزى نگذشت كه زيد را ديدم در كوفه خانه